جمعه بیست و هشتم تیر 1387
... آی مردم ...
یادت می آید چه جور نگاهم می کردی
توی دلت یه ریز صدایم می کردی
می رفتی با چشمات به من اشاره
از بند غصه باز رهایم می کردی
نرو باهات کار دارم من
حرف های برای گفتن دارم من
انگشت نشون مردم شدم من
پیش دوست و دشمن رسوا شدم من
دلم خونه از دست این زمونه
همه روزام مثل شب تار می مونه
نرو باهات کار دارم من
حرف هایی برا ی گفتن دارم من
آی مردم دلم در التهابه
دلم برای دلبرم کبابه
همه می دوند که حالمون خرابه
خدا می دونه مُردنمون سرابه
نرو باهات کاردارم من
حرفهای برای گفتن دارم من
تو هر شهر و دیار می کنم حکایت
از دست تو می کنم شکایت
امان از دستون که ندارید محبت
زیر سوالتون می برم قیامت
نرو باهات کار دارم من
حرفهای من گفتن دارم من
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مســـتان در ساعت 12:51
سه شنبه بیستم فروردین 1387
بهار
بهار
فصل شکوفه گیلاس
می اید
ومن هنوز
چشم براه بهارم
تاشاید مرا بهاری کند
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مســـتان در ساعت 17:45
یکشنبه چهارم فروردین 1387
نگاهی در گذر زمان .
اشکی بر برگی
تا انتهای یک کوچه
دویدن ونرسیدن
ارزوهای خیالی
روضه های دلدادکی های پوچ
و
یک مشت حرف پوچ
یک روز در تب تاب
روزی شاد
روزی غمناک
وباهاله های خیالی
همراه موج های سرگردانی
درقصه ای سر نوشت من
فقط خط های سیاهی
واین مشق شب
ندارد پایانی
پس از من میرسد به گوش
شعرهای بی بند وبار من
میخواند کودکی
درکوچه های بن بست
ودرانتهای این کوچه میبرد باد
برگهای دفتر شعر من .
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مســـتان در ساعت 9:41
شنبه بیست و هشتم مهر 1386
« غروب قاصدک ها »
گاهی باران
گاهی برف
فصول شکوفه ها
فصول یخ
نم باران
شیشه ها گریان
گنجشک های بی نوا
فصل غروب قاصدک ها
جا پا های خسته
روی برف ها نشسته
گاهی او
گاهی من
تا اوج بی خیالی
نه سرما
نه گرما
من به هجوم فاصله ها
تن فروش شده ام
می رود
می مانم
می ماند
می روم
هنوز باران و شیشه و من
گریانیم .
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مســـتان در ساعت 11:45
سه شنبه سوم مهر 1386
(کوچه باغها)
توی کوچه باغها
صدای کلاغها
قار قار قار
آمد بهار
بهار
می دویدیم شوق کودکانه
آوازمان
پاهایمان
لی لی
فصل گوجه سبزها
دستها
شاخه ها
فریاد باغبانها
کمشدن توی کوچه باغها
پیراهن پر شده از گوجه سبزها
کوچه ها
باغها
قار قارها
(مستان)
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مســـتان در ساعت 18:44
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386
سلام
چون چند وقتی هست که در بیمارستان بستری هستم ، هنوز نتوانستم پست جدیدی آماده و آپدیت کنم ، اما بعد از مرخص شدن از بستر بیماری حتما بازم آپدیت می کنم .
همین جا از تمامی دوستانی که در این مدت به من محبت داشتن و چه به صورت حضوری و چه به صورت تلفنی جویای احوال من شدن ، کمال تشکر را دارم .
به امید روز های بهتر
مســـتان (سپـــهر)
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مســـتان در ساعت 6:17
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
سلام
اولین انجمن شعرالکترونیکی توسط سپهر (مستان) راه اندازی شد .
موضوع معرفی شعرای ایران و نقد و برسی شعر می باشد ؛ در هر بخش چکیده ای از زندگی همان شاعر و نوع کار آن معرفی می شود . پس می توانیم به انتظار حضور سبزتان باشیم و نمونه آثار شما را با نام شما به ثبت برسانیم تا دیگران و اساتید که ما را در این مسیر یاری می کنند ، نظریه و نقاط قوت و ضعف شما را به شما معرفی نماییم.
مستان
آدرس :
www.anjoman-sher-mastan.blogfa.com
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مســـتان در ساعت 19:18
جمعه دوم شهریور 1386
پندارکه تنها
اما
حتا از خدا هم تنها تر نیستم
وچون
پرنده کم کرده آشیان
در تاریکی پایدار
سر به هر سو می زنم
هستم و نیستم
گفته بودی فصل شکوفه پرتقال
مرا خواهی دید
گفته بودی
تمشکهای باغ آشنایی را با هم می چیینم
اکنون دراین بلندی بدون غرور
شکوفه ها را می بینم
ویاد
خزان
و…
آخرین نفس ها را طی میکنم
بدون التماس
بدون ترس
وحتا خدا را به شببم مهمانی نمی کنم
خدا
آه که مرا اینگونه می خواست
که تو را داشته باشم
اما
تو مرادوست نخواهی داشت
وپس از این شعر
دوباره می گویم
آخرین است
بس کن سپهر
دیگر کسی حتا دست خط بی رنگ رویم را
نخواهد خواند
آکنون که در این ارتفاع هستم
می خواهم
آب راگل کنم
که حتا شکوفه های پرتقال
تمشکها
و پرنده های آشنایی از آن ننوشند
بگذار بروم
می دانم جای برای بودن نیست
حتا
برای گفتن
درپس هر نگاه
باز دوباره
چشمانم را پاک می کنم .
تنهاتر از خدا
بی کس تر از کسان
ودستهای که
دیگر احساس گرمی دستی را نکرد
مستان
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مســـتان در ساعت 10:10
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386
« پیانو ساز من »
انگشتانم کلید های پیانو را به بازی می گیرد
مضراب ، ردیف ، قافیه
دانگ ، دینگ ، دانگ
کلید فا خواب های طلایی
رقص مرداب
تکرار انگشتانم
پایم مضراب
پداله ی ردیف را پای دیگرم
باهم دیگر می کوبیم
باهم دیگر می خوانیم
انگشت ها ، کلید ها ، پا ، مضراب
غم ، شادی ، ردیف
خط های ممتد هاشورهای نامنظم
اشک ، لبخند و نگاهم در قاب چوب ساز
دانگ ، دینگ ، دانگ
ردیف ، گوشه ، کرشمه
تو در ذهنم می رقصی
می خندی
و آرام می گریی
کلید ها با انگشتانم می گریند
من می گریم
پیانو می گرید
زمانه می گرید
تو می رقصی
من می نوازم
من و تو و پیانو و خاطره ها می گرییم .
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مســـتان در ساعت 19:49
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
تخت جمشید
دلم دلواپس فردای بی توست
دل نگران توام
خسته ای توام
بیمار توام
شاپرکهای بی آشیانه دلم
ره به جای ندارند
مرغک دل هم
حال وهوای ندارد
خسته تر از همیشه
در انزوای دیوارهای نیمه فرو ریخته
آن تکه گاه من
نفسی
ودستهای که برجستگی های سنگها را لمس می کند
احساس غرورم
بزرگی ام
اما دلواپس فردای توام
آنان که تکه های تورا به یغما میبرند
بدان . از من و تو نیستن
قومشان پا برهنه
غذایشان ملخ های بوداده
بهشت شان بیستون به یغما رفته.
لمست میکنم
دل نگران توام
( تو)
توکه از من بهتری
تو هویت من
منه بی هویت
بدون تو هیچ و پوچم
آرام زیر ستونهای آپادنا را
هیتلر برای خود می داند
بااوپرچم می سازد
وبرعکس تو دنیا را ویران می کند
ازبزرگیت د یگران سوء استفاده میکنند
اما بی کستر از تو .منم .
که دیگران برای آبادی تو
دست در دستم نمی دهند
مستان 20/5/86
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مســـتان در ساعت 8:40
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386
« تقسیم می کنم همش سهم من است »
تنهایم را با خود تقسیم می کنم
آخر
تنها تر از من کسی نیست
در این مرداب بودن من
به جز یک غریق ، غریق دیگری نیست
در شب های پر ستاره ی دیگران
در هفت آسمان من یک ستاره نیست
بی کس
تنها
غمگین
بی فردا
شب ها جغدان شرور شوم ، خدا داند
دیگر به جز جغدان در آشیانم
مهمان من کسی نیست
می روم اما نمی دانم ناکجا آباد کجاست
سال ها بودم
اما در آن آشیان نیست
با تنهایی هایم نقاشی می کشم من
به جز مشتی خط سیاه که شکل من نیست
باید بخواب رفت
شاید
این بار نوبت رفتنم باشد آسان
اما می دانم در آن دنیا هم
کسی چشم انتظارم نیست
مستان 15/5/6
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مســـتان در ساعت 19:7
چهارشنبه دهم مرداد 1386
شمع را چه سود سوختن 0
روشنی بخشید ن خاموش شدن
ومن
به مهمانی تاریکها
روشنای را فراموش میکنم
دستهای گرم تو
امروز
فردا
خواب
رویا
دستهای سرد من
هرروز
هرشب
و
نگاه منقلب من است
بیداد همداد
فریاد
یکشب درخواب تورادیدم
خواب بود
توبودی و
رویا
انشب درخواب عاشقت شدم
عشق بود
خواب بودو
من وتو
تاصبح خورشید مزاحم
تورااز پلکهایم گرفت
روشنایی بود
روز بود
اما تو نبودی
شمعها روشن
همجاتاریک
میخواهم بخوابم
خواب
تومی ایی
چشمانم خسته
تورادر اغوش میگیرم
آغوش
توو من
من وتو
دیگرهیچ
تاریک تاریک
مستان 10/5/86
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مســـتان در ساعت 20:2
دوشنبه هشتم مرداد 1386
دیشب من وخواب و پنجره
پنجره واسمان وشبی بی ستاره
من بودم وآسمان تصویرتو
توبودی ویک آسمان پرازستاره
چشمانم درپی نگاه تو
نگاهم درپی یک کلام
وآنگاه میخوانم
صدایم آسمانت چهره ات
بازبه خود می رسم
یک شب تنهایی راطی میکنم
مستان8/5/86
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مســـتان در ساعت 17:39
چهارشنبه سوم مرداد 1386
خدا را دیدم
او بود و من و تنهاییم
می خندیدم
او می گریست
می گریستم
می خندید
در دیردست های دور و نزدیک
او می آمد
من می رفتم
او می خندید
من می گریستم.
مستان 2/5/86
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مســـتان در ساعت 19:58
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
دیروز روز خاکستری
باد می آید
مه همه جا را گرفته است
باران نیز
من به التماس خداوند
سجده بر خاک
آخ
فردا
برف می بارد
به انتظار بهار
تنها گل قلبم
هدیه بر تو باد
تا رویش بهار
گلهای
دشت دوستی
برایت به ارمغان آورم
مستان 21/4/86
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مســـتان در ساعت 9:59
شنبه نهم تیر 1386
« جشن تولد »
هوا گرم است
تابستان آمده
تولدم نزدیک است
چه سال های به روز 18 تیر که می رسیدم
به چهره ی مادر دزدانه می نگریستم
مادر
من و
دنیای پر از فراز و نشیب
جشن تولدی را به یاد ندارم
نمی دانم اصلا شمعی را فوت کرده باشم
اما
می دانم در آن روز
به خاطر
هزاران جمله ی ناگفته
می گریستم
خاطره ی نبودن دست گرم پدر بر سرم
دستهای گرم فقر
که شب و روز دنبالم می کردند
بگذریم
می خواهم تولدم را جشن بگیرم
دست نوشته های قدیمی من
شعر های قدیمی
کتاب های قدیمی
همه را در جشن تولدم دعوت می کنم
می دانم شاید در این دنیا
یعنی همینجا
کسی باشد که دوستم داشته باشد
پس با این شعر همه ی شما را دعوت
به تولدم می کنم .
مستان 9/4/86
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مســـتان در ساعت 14:26
پنجشنبه هفتم تیر 1386
« هوای برفی »
چه کسی پشت پنجره ایستاده
جای انگشتان روی پنجره
هوا سرد است اینجا
برف می بارد
در تکرار ریزش این برف
چقدر حرفها تکراریست
و
صدای شلاق باران
کـــه
شیروانی سقف را تنبیه می کند
می بارد
در انتحای کوچه
و همیشه
گودال است که
سیراب می شود.